خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM

بشارت :
مرد آن زمان که تنها بر خاک راه میرفت ، پرسید :کسانی که مرا یاری کنند که اند ؟
مردانی گفتند "ما"
و مرد میدانست که چه خواهد شد .
خدا به او گفته بود " میکشمت و پیش خودم میکشمت "
مرد خوب میدانست چه خواهد شد .
گفت : بیایید .... و مردان همراهش رفتند .
چیزهای روشنی همراهش بود . بشارتی با خود داشت که آن هم روشن بود اما کسی با بشارت او کاری نداشت .
××
هر کس نیازمند چیزی بود .
بیماران نیازمند شفا بودند و او ، هرچند طبیب نبود ، ولی قادر به شفا بود .
دین فروشان نیازمند کوچی به بازاری بزرگتر بودند و او هرچند دین جدیدی نیاورده بود ، طعمهء خوبی بود.
مردی نیازمند قدرت بیشتر در جلیل و قانا بود ...
زنی نیازمند کسی بود تا بیاید و گناهانش را ببخشاید و استخوانش را سبک کند ...
گروهی در پی کسی میگشتند تا بزرگش بدارند !
و گروهی در جستجوی طعمهای تا بدرندش ....
نیازها همین نیازهای امروز و هرروز بود .
و او همه را میتوانست برآورده کند .
ولی نه طبیب بود نه کیمیاگر ...
هیچکدام اینها نبود اما همهء اینها شد .
و سرانجام باز هم کسی کاری به بشارت او نداشت ، کسی سراغی از چیزهای روشن نگرفت .
××
بیماران فریاد میزدند " شفا "
و او دست بر سرشاهاشن میکشید و میگفت : " بشنوید ...."
اما میرفتند تا به دیگران مژده بدهند که شفابخشی در آن کوچه ، آن خانه ظهور کرده !
دین فروشان فریاد میکردند " تو مگر خدایی که شفا میدهی ؟؟؟ "
میگفت ""خدا میخواهد و من شفا میدهم ... گوش کنید .....
اما سر در گوش هم میبردند که تصمیم بگیرند حکم تکفیرش را شنبه صادر کنند یا روزی بعد از شنبه .....
××
خدا گفت :" یک پرنده گلی درست کن ، من جانش میدهم و خواهد پرید "
درست کرد و پراند .
همه گفتند ""
WoOoOoOoW !!!!! """
گفت " گوش میکنید ؟ "
همه فریاد زدند " دوباره !! دوباره !! .... "
××
زن بیچارهای بیش از آنکه پشیمان باشد یا نباشد ، درمانده بود . مرگ پیش روی زن بود و زن فقط سیاهی قامت بلند مرگ را میدید و جمعیتی سنگ به دست .
حلقهای بسته بودند که گریز از آن ناممکن مینمود .
او آمد و چند جمله گفت و جماعت حلقه را گشودند و مرگ پیش چشمان زن بخار شد و رفت .
بعد به زن گفت : دست کم تو گوش کن ... "
زن در حالی که عقب عقب میرفت گفت " نه تو گوش کن . بایست . همینجا بایست تا عطرآگینترین روغن را بیاورم و پاهای تو را بشویم ، تو مقدستر از آنی که با عطر شسته نشوی "
و نایستاد که بشنود مرد میگوید " اما من هستم ( مقدس هستم) ، شدهام( با عطر غسل شدهام) ،گوش کن ....
بعدها عدهای گفتند " پاها را شست و با موهای بلند مشکینش را خشک کرد و برآنها بوسه زد"
××
مرد با فریاد درماندگی پرسید " کسانی که مرا یاری کنند که اند ؟؟؟؟ "
مردانی گفتند " ما "
گفت " بیایید"
و مردان به همراهش رفتند ، چند قدم رفته و نرفته ، برگشت تا بگوید "" بشنوید ..... "
که گفتند " خدای تو میتواند برایمان از آسمان غذا بیاورد ؟؟ میتواند ؟ ...... میتواند ؟ ""
...شکمهاشان را سیر کرد ،
خفتند و لای خمیازههای آخرینشان گفتند :" ماییم که خدا ما را دوست دارد ، وگرنه چرا غذایمان داد ؟!!!! "
××
مرد گریست .
و خدا به وعدهاش عمل کرد .
گفته بود : میکشمت و پیش خود میکشمت .
او را کشت و پبش خود کشید .
یک عده جمع شدند و گفتند " ما کشتیم !! ..... ما کشتیم !!.... "
و قصهها گفتند از آمدن و رفتنش ، راست ، دروغ ، دقیق ، از سربیحوصلگی ، کوتاه ، بلند ، روا ، ناروا .
××
سالها بعــــــــــد کودکی پرسید : مسیح چه بشارتی آورد ؟؟
همهمه شد .
هر کس چیزی گفت .
سخنهای او را برایش خواندند و معجزههایش را نقل کردند ، اما راستش ..... هیچکس نمیدانست !
بشارت مسیح را هیچکس انگار نشنیده بود .
و قصهها ساختند از مژدهء بازگشتش :
برمیگردد ...... برمیگردد و این بار از او میپرسیم بشارتش چه بود !....
××
بشارت را از دست دادند ...
ولی گفتند " بخشیدهایم به شما!!! " ......
تا منتظر بمانیم و وقتی که برگشت بپرسیم ، بشارتش چه بود ؟

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: يکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت: 9:51

صفحه بندی