کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071
بشارت :
مرد آن زمان که تنها بر خاک راه میرفت ، پرسید :کسانی که مرا یاری کنند که اند ؟
مردانی گفتند "ما"
و مرد میدانست که چه خواهد شد .
خدا به او گفته بود " میکشمت و پیش خودم میکشمت "
مرد خوب میدانست چه خواهد شد .
گفت : بیایید .... و مردان همراهش رفتند .
چیزهای روشنی همراهش بود . بشارتی با خود داشت که آن هم روشن بود اما کسی با بشارت او کاری نداشت .
××
هر کس نیازمند چیزی بود .
بیماران نیازمند شفا بودند و او ، هرچند طبیب نبود ، ولی قادر به شفا بود .
دین فروشان نیازمند کوچی به بازاری بزرگتر بودند و او هرچند دین جدیدی نیاورده بود ، طعمهء خوبی بود.
مردی نیازمند قدرت بیشتر در جلیل و قانا بود ...
زنی نیازمند کسی بود تا بیاید و گناهانش را ببخشاید و استخوانش را سبک کند ...
گروهی در پی کسی میگشتند تا بزرگش بدارند !
و گروهی در جستجوی طعمهای تا بدرندش ....
نیازها همین نیازهای امروز و هرروز بود .
و او همه را میتوانست برآورده کند .
ولی نه طبیب بود نه کیمیاگر ...
هیچکدام اینها نبود اما همهء اینها شد .
و سرانجام باز هم کسی کاری به بشارت او نداشت ، کسی سراغی از چیزهای روشن نگرفت .
××
بیماران فریاد میزدند " شفا "
و او دست بر سرشاهاشن میکشید و میگفت : " بشنوید ...."
اما میرفتند تا به دیگران مژده بدهند که شفابخشی در آن کوچه ، آن خانه ظهور کرده !
دین فروشان فریاد میکردند " تو مگر خدایی که شفا میدهی ؟؟؟ "
میگفت ""خدا میخواهد و من شفا میدهم ... گوش کنید .....
اما سر در گوش هم میبردند که تصمیم بگیرند حکم تکفیرش را شنبه صادر کنند یا روزی بعد از شنبه .....
××
خدا گفت :" یک پرنده گلی درست کن ، من جانش میدهم و خواهد پرید "
درست کرد و پراند .
همه گفتند ""
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA