خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM
سیب قندک
«اگر اینجا گم شوی و من را پیدا نکنی چه میکنی؟ اندیشهی گمکردن پدر، بیش از ترسِ گمشدنِ خودم اضطراب در دلم افکند.» علیاکبر کسمایی، مترجم و نویسندهای که قدیمیترها بیشتر با آثارش آشنا هستند در این متن از پدری نوشته که در همان کودکی او را برای همیشه گمکرده است.

پدرم هنوز نیامده بود و من گوشهی حیاطی که رفتهرفته در تیرگی و خنکی آخرین شبهای بهار فرو میرفت، با اسبم خداحافظی میکردم و پیش از آنکه هوا کاملا تاریک شود، به اتاقی که هنوز بوی چراغِ تازه روشن شده میداد میرفتم. اسبم تنهی تنومندِ درخت مو بود که از باغچهی گوشهی حیاطمان درآمده، کمی روی زمین خزیده و از زاویهی دو دیوار به سوی پشتبام بالا رفته و شاخوبرگ خود را روی دیوارِ مشترک ما و همسایه پراکنده بود. اسبم راهوار نبود ولی من با خیالهای کودکانه سوارش میشدم و به همهجا میرفتم. از روی سر همهی بچههای گذر میپریدم. به میدان مشق میرفتم، به نقارهخانه. نقارهخانه در خیال کودکانهی من، جعبهی همه صداها بود که آدمهایش از اشعهی زرین صبح و تیغههای ارغوانی آفتاب غروب ساخته شده بودند!

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 13:19

صفحه بندی