
یه روزی روزگاری یه خونواده ی سه نفری بودنیه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش.
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولویقصه ی ما میده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت دختر کوچولو هی بهمامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش می ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یهبلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرار های دختر کوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرشتصمیم گرفتن اینکارو بکنن اماپشت در اتاق مواظبش باشن.دختر کوچولو که با برادرش تنها شد خم شد روی سرش و گفت داداشکوچولو!تو تازه از پیش خدا اومدی
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟آخه من کم کم داره یادم میره !
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: يکشنبه
20 مرداد
1392 ساعت: 13:20