خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM



یه روزی روزگاری یه خونواده ی سه نفری بودنیه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش.

بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولویقصه ی ما میده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت دختر کوچولو هی بهمامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش می ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یهبلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرار های دختر کوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرشتصمیم گرفتن اینکارو بکنن اماپشت در اتاق مواظبش باشن.دختر کوچولو که با برادرش تنها شد خم شد روی سرش و گفت داداشکوچولو!

تو تازه از پیش خدا اومدی

به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم میره !

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 13:20

صفحه بندی