خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM

بیدار که میشود، سرش را بلند میکند و مرا میبیند که از سقف آویزان هستیم.
صدای جرجر صندلی بلند میشود. میآید جلو و نگاه میکند به خونی که از دهانم بیرون ریخته و خشک شده. میترسد دستش را بیشتر به سرم نزدیک کند. محکم مشتی از پهلو به کشالة رانم میزند. من که تکان میخورم، رد میشود و میرود. نور قرمزی وارد اتاق میشود. سایهاش کمکم پیش میرود و دیگر دیده نمیشود. نوری که شکل چهار چوب در است رفتهرفته رو به سیاه میزند. وارد اینجا که شدیم تاریک بود. ولی کمی بعد روشنایی همه جا را گرفت. من نشستم آن طرف نزدیک پنجره روی صندلی و کیفم را گذاشتم روی میز. آن طرف میز نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. بعد پایش را چسباند به آن. نیم خیز شد، پردهای سرمهای را کنار کشید و پنجره را باز کرد. همان لحظه مه وارد اتاق شد. بالا که میآمدیم بارها خواستم بین مه گم شوم ولی او محکم دستم را گرفته بود. وقتی نتوانست راه خاکی را پیدا کند، مجبور شدیم از لای درختها بالا بیاییم. صدای بسته شدن در میآید. مینشیند روی صندلی. چشمهایش را که نگاه میکنم به نظرم میرسد از خونی که از دهانم ریخته بیرون مالیده به آنها. شمع دارد تمام میشود. پرده را کنار میکشد و پنجره را باز میکند. از سر، سرمایی که میآید سرش را میچرخاند. من را هم برای چند ثانیه میبیند. خودش را بالا میکشد و مینشیند روی میز. سرمیخورد کنار پنجره و بیرون را نگاه میکند. کیک و شیر را گذاشت روی میز. زیپ ساک را محکم کشید. کیکش را خورد و با صدا شیرش را سر کشید. گفت: «اینبار عصبانی نشدی؟» شیر را نگاه کردم. صدای خندهاش آمد. گفت: «بخور». نشست روی تخت گوشة اتاق و ساک را گذاشت بین پاهایش. وقتی شروع کرد به حرف زدن من داشتم درختهایی را که لخت میشدند نگاه میکردم. مطمئن بودم که دارد همان حرفهای همیشگی را تکرار میکند. شیر که میخوردم نگاهش کردم. گفت: «دلم میخواست میدیدم چطوری به بچه شیر میدی» سرش را بلند کرد «بیشتر دلم میخواست ببینم چه شکلیه. شاید اینطوری میتونستم چهره ...» چشمهایش خیره به در بود. فکر میکردم منتظر میماند بچه به دنیا بیاید و بعد کارم را بسازد. گفتم: «میتونی در ازای تموم چیزهایی که برات میمونه بذاری زنده بمونه» گفت: «کسی که اینجا بزرگ بشه، گرگ بار میاد». دست گذاشتم روی شکمم. صندلی را گذاشت جلوی در و بالا رفت. با انگشتانش میخواست چیزی را از لای چوبهای سقف بیرون بکشد. شبیه یک میله بود. پنجره را پشت سر گذاشتم و با صورت پرت شدم روی زمین. میدویدم که از پشت مرا گرفت و پیچید جلویم و با مشت محکم کوبید به شکمم. آنقدر زد که احساس کردم صدای گریة نوزادی بین کوهها پیچید. از روی بازوهایش به روی تخت رهایم کرد. خون تا نزدیک گلویم پیش رفته بود. فکر کردم نوازشم میکند. یا خون را پاک میکند. ولی تنها انگشتش را پیش آورد و کشید به لبهایم. نمیتوانستم بفهمم دارد چه چیزی را تجربه میکند. نشست کنارم. صورتش جلو آمد و دقیق نگاهم کرد. چانهاش را میدیدم و گلویش که کمی لرزش داشت. چانهاش رفت پایین. لبهایش پایین آمد و روی چشمهایم ایستاد. باز رفت پایین. نزدیک خون که شد سریع پایین رفت و پیشانیاش چسبید به روی سینهام. دستم را گذاشتم روی سرش. سرش را که بلند کرد. کمی سر خوردم پایینتر و صورتم را جلوی صورتش نگه داشتم. با لبخند لبهایم را غنچه کردم. راست شد و ایستاد. کمی چرخید و خم شد طرف ساک. طناب را برداشت و برد و گذاشت روی میز، و شروع کرد به درست کردن حلقه. تا آمدم در را باز کنم سرش چرخید. از چارچوب نگذشته دوید طرفم. صندلی را سپر کردم. گرفت از پایههای صندلی و با فشاری که میداد به طرف دیوار پس رفتم. نتوانستم صندلی را بیشتر نگه دارم. دستهایم ول شدند. طوری فشار داد که قفسة سینهام درد گرفت. با صندلی کوبید به شکمم. صدایم در اتاق پیچید. روی زمین رها شدم. محو و گنگ میدیدمش. صندلی را گوشهای پرت کرد. نمیشنیدم چه میگوید. حرکاتش خشن بود. یک قطره اشک روی صورتم فرود آمد. همهجا تاریک شد.
سرم را که بلند کردم حلقة دار بالای سرم بود. گفت: «مرده نه؟» اشک تصویرش را تار کرد. «ناراحتی که بچهاش مرده؟ آخی. خیلی دلت میخواست تمیزش کنی؟ بشوریش؟ حتماً بوی گهاش تورو یاد اون میانداخت» گفتم: «چرا نمیکشی؟» گفت: «میخوام قبل از مردنت ببینی من هم میتونم از این گهها بخورم. جلوی چشمهای خودت 000» صدای نفسهایش اذیتم میکرد. داد زد: «چرا نیومد؟» از کنارم رد که میشد برای لحظهای دستش را گذاشت روی شانهام و کمی فشار داد. دستم را میفشرد و لبخند میزد. امیدوار بود که جواب مثبت باشد. دو هفته بعد از یک مأموریت سهماهه بود. فکر بچه سرحالش آورده بود. خواستم نفهمد. نشد. قبول نکرد که یک تهوع ساده باشد. گفت: «باید برویم دکتر» به فکر وسایل و اسم بچه بود. از ترس اینکه بچه باشد تنم سرد شده بود و میلرزید. نگذاشتم با دکتر حرف بزند، گفتم: «خودم باید خبرش را به تو بدهم» رفتم اتاق دکتر. «دکتر لعنتی. تا حالا هیچ کدوم از درمونهاش اثر نکرده بود. چرا حالا 000 این آخری 000 این همون لحظه است000 یه بچه تو شکم من 000» گفتم: «دکتر گفت اگه بچه هم باشه چند هفته بعد مراجعه کنیم. الآن معلوم نمیشه.» گفت: «درسته اگه قضیه مال قبل ماموریت بود الآن 000 بگذار خودم بگم. کمکم چهار ماهه بود 000 شاید هنوز خوب شکل نبسته. نطفه است» با اینکه داشتم از حال میرفتم خودم را به زحمت نگه داشتم تا کاغذ را نبیند. مسلماً اولین چیزی که میدید کلمة «دو ماهه» بود.
هوای اتاق سرد شد. میتوانستم نفسهایم را بشمارم. گلویم خشک شده بود. از پشت بازوهایم را گرفت. دست کشید به سرم. به گلویم. با انگشتانش لبهایم را لمس کرد. از صندلی جدایم کرد. دوباره دستهایم را بست. گفت«000 یا اللّه. برو بالا.» بعد خودش هم پاهایش را گذاشت دو طرف پاهایم. شکمش که به شکمم خورد مکث کرد. بعد دستهایش را بالا برد تا حلقه را بگیرد. با تنم به عقب هلش دادم. درازکش از آن پایین، با چشمهای تنگ شده خندید. صدایش شبیه زوزة گرگ بود. اینبار دستش را گرفت جلوی شکمش و با یک دست حلقه را گرفت و انداخت دور گردنم. از صندلی پایین رفت و اتاق را مرتب کرد. رفت بیرون و آمد تو. موهایش را مرتب کرد و عطر زد. دوباره رفت و برگشت. داخل اتاق راه میرفت. فریاد زد: «نیومد 000 نیومد 000 مییاد، اونهمه پول بهش دادم 000 مییاد 000» پنجره را بست. پرده را کشید. اتاق تاریک شد. داشت خوابم میبرد ولی او هی حرف میزد. گفت: «اگه معلوم بشه. میفهمیم چی باید بخریم.» گفتم «تو که همه چی خریدی. اتاق بچه پر شده» «بچه رو باید نگه میداشتم. خب بهش میگفتم هفت ماهه به دنیا اومده 000 دکتر رو هم یه جور 000» گفت: «کی پنج ماه دیگه صبر میکنه. فکر میکنه. فکر میکنی پسر یا دختر؟» گفتم: «صبر داشته باش صبح میرم و جواب رو میگیرم». خندید و گفت: «جالب نمیشه اگه دو قلو باشه؟ با این بادی که کرده میتونه پنج قلو هم باشه». بیدار که شدم ساعت ده بود. یادداشت گذاشته بود «من برای امروز مرخصی گرفته بودم. بهت نگفتم تا 000» بیحس روی تخت افتادم. صدای باز شدن در آمد. دستم را گرفت و کشید. پرتم کرد داخل اتاق بچه. افتادم زمین. خودم را جمع کردم. دور اتاق میچرخید و هر چی به دستش میرسید پرت میکرد. برای چند ثانیه همة اسباب بازیها به طرفم هجوم آورده بودند. رویم را برگرداندم تا به شکمم نخورند. داد میزد: «6 ماهه، 6 ماهه» کمی بعد اشکهایم با نفت قاطی شد. همه چیز را از خودم دور کردم. از لای شعلهها صورتش را میدیدم که فحش میداد. دوید و دستم را گرفت و از در پرتم کرد بیرون. از ستون گرفتم تا نیفتم زمین. سریع دامنم را درآوردم و پرت کردم. یک ماه طول کشید تا سوختگی پاهایش خوب شد. هیچ کاری نکرد. حتی یک سیلی هم نزد. حرف هم نمیزد. به رویم میخندید. به شکمم خشم میگرفت. هر لحظه صورتش حالت متفاوتی داشت.
همه جا تاریک بود. سرش را تکیه داد به پاهایم. دستهایش را دور پاهایم حلقه کرد. تنش از من جدا شد. دشتش را روی دستهایم احساس کردم. لبهایش را مالاند به انگشتهایم. صندلی را برداشت. زیر پاهایم خالی شد. روی میز شمعی روشن کرد. صندلی را گذاشت روبهرویم جلوی دیوار. نشست روی آن. کمی بعد چشمهایش بسته شد و سرش خم شد به پایین.
از روی میز میآید پایین. شمع خاموش شد. پایین میآوردم. الآن فقط سقف را میبینم. از مچ پاهایم گرفته و بیرون میکشد. بدنم خشک شده. نمیتواند مرا به حالت نشسته تکیه بدهد به دیوار. به صورت برم میگرداند طرف زمین. تنها خاک را میبینم. یک کرم میآید طرف چشمم. چیز تیزی محکم کوبیده میشور به کمرم. استخوانم میشکند. برم میگرداند. به پشت خوابیدهام. آسمان را میبینم با یک کرم. کرم از مژههایم آویزان است. تکیهام میدهد به دیوار. برای اینکه بالا تنهام خم نشود چند چوب میکوبد به زمین و تکیه میدهد به تنم. آن جلو شروع میکند به کندن. من او را میبینم و کرم را. میایستد و نگاهم میکند. کرم بزرگتر میشود. حالا تنهایک چشم میبینم. کرم روی مردمکم است. از لای درختها سری را میبینم. زن است. او هم نتوانسته راه خاکی را پیدا کند. نفسنفس میزند. مطمئنم که پول زیادی گرفته تا راضی شده اینجا بیاید. از نگاه زن پیداست که دلش میخواهد فرار کند. دست انداخته روی دوش زن و پیش میآوردش. سعی میکند به گرمی با زن حرف بزند. زن چیزی نمیگوید. نگاهش روی من یخ بسته. میبردش داخل. ماه را از لای شاخهها میبینم. همه جا، مه است. شب پیش ما داشتیم از کوه بالا میآمدیم. صدای باز شدن در میآید. از جلویم رد میشود. فکر میکنم نشسته کنارم. دستش را میکشد به موهایم. حتی نمیشود تشخیص داد که نفس میکشد یا نه 000؟
روی شاخهها کمی نور نشسته. صورتش میآید جلویم. کرم را برمیدارد.دست میکشد به خون خشک شده. با خشم بیل میزند. صدای هق هقش را میشنوم «ای کاش نمیگذاشتی. باید جلوش رو میگرفتی. میتونست مال من باشه. مال من ...» بیل را پرت میکند دورتر. مینشیند گوشة قبر. نگاهش چسبیده به چشمهایم. داخل قبر مینشیند. تنها سرش را میبینم. فکر میکنم دراز کشید. صورت زن را جلویم میبینم. وحشتزده است. میایستند بالای قبر. کیفش را میگذارد زمین. میرود داخل قبر. میآید به طرفم. مرا میکشد. آسمان را میبینم و گهگاه نیمی از صورتش را. دراز کش به پشت هستم. از پهلو برم میگرداند. فرو میروم روی او. خون خشکیده صورتم روی لبهایش است.

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 17:55

صفحه بندی