بیداران این عالم همه در خوابند؛ کما قال مولینا و مقتدانا: «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»
«تنبیه النّائمین»
گفت: «من خواب تو هستم، خواب دیشب و پریشبت. خواب شبی که از اتاق عمل اومدی بیرون».
صداش مثل صدای باد بود؛ نرمای لطیفی که از پنجره تو می آمد و بوی باران و دریا را با خودش می آورد. نشسته بود روی صندلی ـ کنار تخت. مستقیم و بیخطا نگاه می کرد به من. چشمهای سیاه و درشتی که توی صورتش بود، گیراترین عضو آن چهرة غمگین دخترانه ای بود که می کوشید به هر زحمتی هست، لبخند کمرنگ گوشة لبش را نگه بدارد.
وقتی دید بیدارم، دستی میان موهای خرماییش برد که طره ای از آن ریخته بود روی پیشانی بلندی که میان ابروهایش، سگرمه ای دلنشین باقی گذاشته بود ... و چقدر زیبا بود. گفت: «بیست و چهار ساعت بیهوش بودی».
لبخند گوشة لبش دامن کشید تا روی تمام صورتش و در آن چشمها، شب، میان پرده ای از رؤیا و بیداری موج میزد. خواستم بنشینم، نشد. هنوز گیج و حیران بودم. هنوز نیم بیشتری از بدنم در خواب بود. گفت: «آروم باش. تو نباید از جات تکون بخوری».
باد از پنجره تو می آمد. صدای باران هم بود که یکریز می ریخت روی دریا و خیابان ساحلی، که نمیدیدم. روی تخت افتاده بودم زیر سِرُم و «برانول» توی دستم بود، زیر پوست ساعد دست چپم؛ توی رگ، که به زحمت جسته بودند. نمیتوانستم تکان بخورم. طاقباز افتاده بودم و با آن درد کشندة جناق سینه، فقط می توانستم به چپ و راستم نگاه بکنم، به آرامی. و گوش بدهم به صدای باد و باران ملایم. می توانستم خیالش را در ذهنم تصور بکنم؛ خیال باران و تصور لنجهای شناور، روی آب، بلمها و جلبوتهای کوچک حلبی و بچه های لخت سرپاپتی، که زیر باران، روی شنهای خیس پر از گوشماهی می دویدند. از لای موهاشان آب می چکید روی گونه و نوک بینیشان و تنشان، مثل پیکره های ساخته شده از مس. خیس خیس بودند. هیچ یادم نمی آمد که خواب دیده باشم؛ خواب دختری که احتمالاً اگر بخوابم آمده بود، می بایست می شناختمش و نشانه های روشنی از آن در یادم می ماند.2 می دویدم زیر باران و صدای شلال آن همه قطره های کوچک را روی دریا می شنیدم و نمیتوانستم جز این، و رایحة سحرآمیزی که او با خودش آورده بود، تصور دیگری را در ذهنم خلق بکنم. برای خواب، با تحقیق رؤیا فرق می کند. رؤیا بخشی از بیداری ناپایداری است که در استغراق کامل شکل می گیرد. و من، در اعماق نبودم. اینجا روی تخت بیمارستان، در بخش مراقبتهای ویژه دراز کشیده بودم و به شمایل دختری نگاه می کردم که زیبا بود، مثل «نازار»، یا «پری چل گیس» داستانهای پیشین … مثل یک پرده نقاشی بینقص، مثل آن پری خیالانگیز، که وقتی گریه می کرد، یک عالم گل سرخ می ریخت توی دامنش. گفت: «پیش از این خواب دختری بودم که از پنجرة طبقة چهارم خودش را انداخت پائین و حالا قلبش توی سینة تو می طپه»3.
«چرا طبقة چهارم؟»
«چه فرقی می کنه؟»
فکر کردم باید ساختمان بلندتری را انتخاب می کرد تا زمان بیشتری در هوا می بود و شاید فرصتی برای بروز اتفاق نادری که تنها یک بار در جهان رخ می داد: «تصور سقوط آزارم میده، اونهم وقتی دریا جلوی چشمت باشه».
گفت: «وقتی تصمیم گرفت، من نبودم. از خواب نیمروز کسی بر می گشتم؛ زیر درخت کناری دراز کشیده بودم که میوههاش رسیده بود. دراز کشیده بودم روی علفها و به دانه های نور لای برگهاش نگاه می کردم. همه چیز به نظرم آروم و بی سر و صدا می رسید. تمام خوابهای نیمروز بدون حادثهاند و من اصلاً به خاطرم نرسیده بود. دراز کشیده بودم روی علفها و بازی نور و سایه را تماشا می کردم». حالا مرا نگاه نمیکرد. چشمها را بسته بود. مقطع اما بلند نفس می کشید.
گفتم: «کاش حداقل عکسی ازش بود».
«من همة دلخوشی و همة رؤیاهاش بودم. خوابش بودم. خواب مکرر یک شاهماهی در اعماق رودخانه ای که هرگز ندیده بود ... و چقدر این خواب رو دوست داشت. من از جنس سایهام، از سایه که نمی شود عکس گرفت؟»
آمدم بخندم، نشد. تلخ بود. می بایست می گفت: «سایه که نمی تواند عکس بگیرد».
نمیتوانستم باور کنم که هیچ عکسی ازش باقی نمانده، مگر این که پیش از مرگ همه را سوزانده باشد. اگر خم شده بود روی آب رونده، یا برکه ای در خواب، می شد خیالی ازش ساخت. نپرسیدم. گفت: «خدا می دونه مأموران شهرداری کجا خاکش کردن».
این بار در صداش بغض سرگردانی بود که می بایست در جایی بینام و نشان فرو
می ریخت، می شکست و فرو می ریخت. باید بر می گشتم و دقیق نگاهش می کردم. غلطیدم سمت راست، اما درد کشنده مجال نداد. سینه ام را شکافته بودند و شیار زخم عمیق بود. بوی تنش پیچید توی هوا. وقتی پیشتر آمد تا خم بشود روی من و گونهام را بوسید، کلاف موهایش را چنگ زدم، به نرمی. و سرم را برگرداندم طرف پنجره و چشمهایم را بستم تا صورت آن دوشیزة یگانه را بهخاطر آورم (که اکنون قلبش در سینهام می طپد و پیوسته و به نحوی ناگزیر، حضور بودنش را در خاطرم تکرار می کند و هیچ تصور روشنی از قد و قامت یا چهرة او در خیالم نیست) گفت:
«ما برای خاطره ساخته شده ایم، اما همیشه چیزی باقی می مونه که نمیشه فراموشش کرد».
کلاف موهاش روی صورتم بود. آنقدر به من نزدیک شده بود که می توانستم گرمای محبوبش را زیر پوستم حس کنم: «دیگه هیچوقت خوابم نمیبره».
فکر کردم: تجسم پنجره ای رو به دریا آرامشبخش است. شاید پیش از سقوط، کمی پیشتر، قبل از اینکه دستگیره را بچرخاند و هر دو لنگة پنجره رو به دریای آرام صبحگاهی باز بشود، بر آن ترس ذاتی یا تردیدی که به ناگهان از جایی در وجودش سر برداشته، فائق آمده و با نوعی آرامش یا سرخوشی غریزی به دریا نگاه کرده. خنکای باد مرطوب، زورقها و لنجها، که از صید شبانه باز می گشتهاند و حرکت ملایم موج و آفتاب ... بچهها اگر نبودهاند، یا مردمانی که در خیابان ساحلی قدم بزنند، چرخش زیبای مرغان دریایی را در آسمان تماشا کرده است. یا به آواز جاشوی پیر و درمانده ای گوش داده که در جایی، روی عرشة لنجی، برای خودش می خوانده و به لب پرة موجهای آرام نگاه می کرده.4
فکر کردم؛ از آن بلندی به دریا نگاه می کرده، به لب پره موجهای آرام و دیوارة بلند موجشکن و هیچ تصوری از سقوط در ذهنش نداشته است.5 می خواسته آرام و بدون تشویش در برابر دریا بایستد و طلوع آفتاب را تماشا بکند. آیا شمایل کسی را به خاطر می آورده یا آخرین ماجرایی را که بر او گذشته مرور می کرده؟ مطمئناً تمام راه را با تأنی و متانت قدم برداشته. نرم و مثل سایه، در پناه دیوارها و کوچه های باریک می گذشته. احتمالاً مقابل عمارت نیمه ویران، مدت زمان کوتاهی توقف کرده است. به صداهای اطرافیان گوش داده و در اولین یا دومین پاگرد نفس تازه کرده است. شاید با گوشة می نا، نم اشک را از روی گونه هایش برچیده. بغض هم بوده، که همانجا شکسته و فروریخته.
«وقتی صدای قلبش رو می شنوم، نمیتونم بهش فکر نکنم. آن هم وقتی که توی هوا چرخ می خورده، با آن موهای درهم آشفته و دستهایی که هوا رو چنگ می زده تا به جایی بند بشن و نمیتونسته جلوی افتادنش رو بگیره. وحشت پریشانی، درست لحظه ای که دیگه دلش نمیخواسته بمیره و می دونسته که کاریش نمیتونه بکنه»6.
حرفی نزد. نگاهم نکرد. باز بار دیگر گونهام را بوسید و لب تخت نشست و دستش را گذاشت روی سینة من، سمت چپ. چشمهایش را بست و به خلسه ای عمیق فرو رفت. بوی رایحة سحرآمیز در هوا معلق ماند. باد از جریان افتاد و دیگر باران نبارید و دریا آرام شد. باز بار دیگر شلال موهایش ریخت روی صورتم. گفت: «شامت رو می خوری و با خیال راحت می خوابی».
نگفتم: «دیگه هیچوقت خوابم نمی برده». می دانست. گفت: «وقتی بیام کنارت دراز بکشم، خوابت می بره». چرخی زد و مثل سایه ای کمرنگ، در هوای محبوس اتاق گم شد.
دیر زمانی بعد به خوابی ژرف فرو رفت. خواب دید که در اعماق اقیانوس، در غاری از صخره های عظیم شناور است. ماهیان کوچک از درون ماسه های طلایی سر بر می آورند و از برابرش می گذرند. بر دیوارة دالانهای سنگی، اشکالی از بز کوهی و اسب به شکلی انتزاعی حک شدهاند ... و او که شکارگر جوانی است با نیزه ای بلند به سوی حیوان عظیمالجثه ای حملهور شده است. به یاد آورد که پیش از این، سالیان پیش، از این دالانهای سنگی عبور کرده و مردمان چیرهدستی را که چنین نقشهای ساده اما بدیع را بر دیواره های سنگی نقش کردهاند، دیده است. از منطقة سایهها گذشت و ناگهان دریافت که خواب می بیند و در جهان رؤیا سرگردان مانده و قادر نیست در روند آن، تغییری بدهد. فکر کرد: «من پیش از این اینجا بودهام. نیزه و سپر داشتهام. کلاهخود بر سرم بود و سنگینترین زره را بر تن داشتهام و اکنون عریانم». شناور بود و در نوری پریده رنگ ( که سایهها را بر می چید) پیش می رفت. در مدخل دومین دالان عریض، نخست سپر و سپس خنجر بیغلافش را که در شکاف صخره ای پنهان شده بود، بیرون کشید. بر آن صخره نیز شمایل مردی حک شده بود که می شناخت. نیزه عمیقاً درون سینهاش فرو رفته بود و چهرة مرد سرباز، تحمل دردی جانکاه را پیش از مرگ نشان میداد. گودی چشمها از باران پر شده بود. مقتول در حالیکه دست راستش را روی قلبش نهاده بود، همانجا که سنان فولادی زخمی عمیق بر جای گذاشته بود، با پنجة دست چپ، تکه ای نان کماج را می فشرد که بوی رازیانه میداد و هنوز گرم بود. برای نخستین بار با این حقیقت پنهان که قادر نیست کس دیگری باشد، مواجه شد. با وحشت دریافت که او ادامه حیات دیگری است، پیش از اینکه خلق بشود، پیش از آنکه خلق شده باشد. پیش از آنکه بر سر جنازة سرباز نگونبختی حاضر شود که از چنگ مردم گریخته بود. او در آن مقطع تاریخی، و شاید در سومین یا چهارمین دورة حیات و در شبی بارانی از میان کوچه های باریک می گذشت. به شدت گرسنه بود و از سرما می لرزید. هیچ دری به کوچه باز
نمیشد و هیچ چراغی پشت پنجره ای نمیسوخت. در خم آخرین کوچه زیر سقف نیمه ویران، مردی را دید که بر زمین افتاده، کلاهخود بر سر و زره سنگینی بر تن داشت و نیزه ای سینهاش را شکافته بود. نان را از میان پنجه های درهم فشرده بیرون کشید و آن را به دندان گرفت. کلاهخود مرده را بر سر گذاشت. بیرون کشیدن آن زره، در آن کابوس هولانگیز کار چندان دشواری نبود. کافی بود خنجر را از غلاف بیرون بکشد و در پهلوی سرباز فرو بکند و به سطح آب بیاید که زلال بود و آنچنان آبی بود که هیچ آبی در جهان رؤیاهای دلنشین آنقدر آبی نبوده است. بالا آمد و در سایة درختان کبوده، چرخی به دور خودش زد و از برابر نگاه شادمان دختر جوانی گذشت که خم شده بود روی آب تا همچون خوابهای پیشین، شاهماهی دوست داشتنیاش را تماشا بکند. می دید که گردهاش ارغوانی و پهلوها سفید و زیر شکمش آبی است و رودخانه چندان گودی ندارد که دختر جوان نتواند از آن عبور کند، اما دره عمیق است و بیشه های کبوده آن را از سایه پر کرده است.
وقتی بیدار شد دید که چراغها خاموشاند و آن دوشیزة یگانه کنارش دراز کشیده، بوی رازیانه می دهد و مثل سایه او را در آغوش گرفته و طره ای از آن گیسوان خرمایی روی پیشانیاش افتاده. آرام نفس می کشد و به خوابی عمیق فرو رفته است.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: يکشنبه
20 مرداد
1392 ساعت: 17:55