گفتی محبت کن برو ، باشد خدا حافظ ولی / رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
من به آمار زمين مشكوكم اگر اين شهر پر از آدم هاست پس چرا اين همه دل ها تنهاست؟؟؟؟
جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست حال دل از من نمیپرسی چرا / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست . .
بوسه ام را می گذارم پشت در / قهرکردی , قهرکردم , سر به سر تو بیا , در را تماما باز کن / هر چه میخواهی برایم ناز کن من غرورم را شکستم , داشتی ؟ / آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
کاش می شد همه ی سکوت ام را برایت بنویسم ... تا ببینی این مثنوی ِ نانوشته ... چه قدر حرف ... برای ِ گفتن دارد
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: دوشنبه
21 مرداد
1392 ساعت: 15:25