محبت آتشی در جانم افروخت که تا دامان محشر بایدم سوخت عجب پیراهنی بهرم بریدی که خیاط اجل میبایدش دوخت
تن محنت کشی دیرم خدایا دل با غم خوشی دیرم خدایا زشوق مسکن و داد غریبی به سینه آتشی دیرم خدایا
سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند......به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم
عشق محكومي است كه محاكمه ندارد. ديوانه اي است كه معالجه ندارد. بيگانه ايست كه شناخته نمي شود. سكوتي است كه شكسته نمي شود. فريادي است كه ارام نمي شود
خانه ها خواهند ریخت گلها خواهند خشکید زندگان خواهند مرد فردا ها آمده اند واژه ها به عبس انجامید کلمات خاطره شده اند
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: دوشنبه
21 مرداد
1392 ساعت: 15:25