خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM

داستان شب كريسمس

_______________________________________________________

كلمات كليدي : داستان هاي جالب ٫ بهترين داستان ها ٫ ناراحت كننده ٫

داستان غم انگيز ٫ داستان پسرك ٫ داستان فداكاري ٫ داستان جديد جديد ٫

_______________________________________________________

شب كريسمس

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.

پسرک، در حاليکه پاهاي برهنهاش را روي برف جابهجا ميکرد تا شايد سرماي

برفهاي کف پيادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه

سرد فروشگاه و به داخل نگاه ميکرد.

در نگاهش چيزي موج ميزد، انگاري که با نگاهش ،

نداشتههاش رو از خدا طلب ميکرد، انگاري با چشمهاش آرزو ميکرد.

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که

محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حاليکه

يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.

- آهاي، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق ميزد وقتي آن خانم،

کفشها را به او داد.پسرک با چشمهاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:

- شما خدا هستيد؟

- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!

- آها، ميدانستم که با خدا نسبتي داريد!

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند

ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 4:56

صفحه بندی