خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM

داستان عاشقانه دو خط موازي

________________________________________________________

كلمات كليدي : داستان زيباي عاشقانه ٫ داستان ٫ عاشقانه ٫ زيبا ٫

داستان لاو ٫ داستان عشقي ٫ داستان عشقولانه ٫ عشقولانه ٫ كيوان ٫

_______________________________________________________

دو خط موازي | |

دو خط موازى زاییـده شدند .

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازى چشمشــان

به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...

خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید.

خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ،

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،

یا خط کنار یک نردبان ...

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،

یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت...

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند

و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود .

خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد.

ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه...

خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و

دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.

خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ،

از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای

دو خط موازی شروع شد...

آنها از دشتها گذشتند ..... ،

از صحراهای سوزان ..... ،

از کوههای بلند ..... ،

از دره های عمیق .......،

از دریاها ....... ،

از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت:

این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند،

شما همه چیز را خراب میکنید!

فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت،

دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است!

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ،

همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!

ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی

است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با هم

تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید...

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!

و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ،

اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند،

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: «آنها کم کم میل به هم

رسیدن را از دست میدادند.»

خط اولی گفت: این بی معنی است!

خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!

خط اولی گفت:این که به هم برسیم!!!

خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...

روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد...

خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ،

روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش...

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت

و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 4:56

صفحه بندی