کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071
_________________________________________________________
برچسب ها : داستان كوتاه ٫ حكايت كوتاه ٫ حكايت كوتاه آمورنده ٫ حكايت ٫
داستان ٫ پند آموز ٫ داستان پند آموز ٫ حكايت پند آموز ٫ داستان عبرت آموز ٫
داستان هاي زيبا ٫ داستان هاي كمياب ٫ بهترين داستان ها ٫ سايت داستان ٫
________________________________________________________

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.
ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،
وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:
سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار
سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،
سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA