کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانستبیزاری و نفرتی که از
جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنهاتوسط نیروهای دشمن محاصره
شده بود.
سربازبه ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین
سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتادهبود بیاورد؟ ستوان جواب
داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش راداشته باشد، دوست تو احتمالا
مرده و توفقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرفهای ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش
را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت وبه سنگر خودشان برگرداند
ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتیکه دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و
گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده وروح و جسم تو مجروح و
زخمی است.
سربازگفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده،
سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت، زیرا وقتی من به او رسیدم او
هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
میدانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی
مهم است.مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام
دهی. پیروزی یعنی همین.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA