کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071
در میان قوم بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:
« فلان جادرختی است و قــومی آن ر ا می پرستند»
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر اومجسم شد، و گفت:
« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»
عابد گفت: « نه، بریدن این درخت الویت دارد»
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد ووی را بر زمین کوفت
و بر سینه اش نشست. ابلیس در میان گفت:
« دست بدار تا سخنی بگویم، تو کهپیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده
است، به خانه برگرد تا هرروز دو دینار زیربالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری
را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»
عابد با خود گفت: « راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم وآن دیگری هم
به معاش صرف کنم» و برگشت.
.
.
.
.
.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA