خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM

در میان قوم بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:


« فلان جادرختی است و قــومی آن ر ا می پرستند»


عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.


ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر اومجسم شد، و گفت:


« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»


عابد گفت: « نه، بریدن این درخت الویت دارد»


مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد ووی را بر زمین کوفت


و بر سینه اش نشست. ابلیس در میان گفت:


« دست بدار تا سخنی بگویم، تو کهپیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده


است، به خانه برگرد تا هرروز دو دینار زیربالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری


را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»


عابد با خود گفت: « راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم وآن دیگری هم


به معاش صرف کنم»  و برگشت.


.

.

.

.

.

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 4:58

صفحه بندی