کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071
روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند
و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلــی محکمی توی گوش دیگری زد.
دوست سیلــی خــورده هـم خون ســـرد روی شــن های بیـابان نوشت : امــروز بهترین
دوستــم بر چهره ام سیلــی زد . آن دو کنار یکدیگر بـه راه رفتــن ادامـه دادند تا به یک
آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجــا بمانند و استــراحت کنند. ناگهــان پـای شخصی
که سیلــی خــورده بـــود لغـــزید و داخــل برکه افتــاد و چون شنــا بلد نبود نزدیک بود
غـرق شـود امــا دوستــش بــه کمک او شتــافت و نجاتــش داد . فــرد نجات یافتــه بــه
سختــی و روی صخــره سنگـی نوشت: امــروز بهتــرین دوستـم جـان مـرا نجــات داد.
دوستــش با تعجــب پــرسیــد : آن روز تــو سیلــی مــرا روی شــن های بیابان نـوشتـی
اما امـــروز بـــه سختــــی روی تختـــه سنـــگ نجــات دادنـــت را حکـاکــی کـــردی؟
آن یکــی هـــم لبخنـــدی زد و گفت: وقتـــی کســی مـــا را آزار مــی دهـــد بایــد روی
شـــن های صحــرا بنـویسیــم تا بــادهای بخشش آن را پــاک کننـــد ولــی وقتــی کســی
محبتـــی بــه ما می کننــد بایــد آن را روی سنــگ بنویسیــم تا هیـچ بادی نتواند آن را از
یاد ما ببرد.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA