خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM
در بعد از ظهـر یک روز سـرد زمستانی، وقتی « جان » از سـرکار بـر می گشت

سـر راه زن مسنــی را دیـد که ماشینش پنچــر شـده بـود و او ترسـان و لرزان توی 

برف بـه انتـظار کمک ماشیـن های رهگذر ایستاده بود. آن زن بـرای جـان هـم دست

تکان داد تا شاید او برای کمک بایستد و جان هم ایستاد. از ماشینش پیاده شد و گفت:

« سلام خانوم، من اومدم که کمکتون بکنم. » 

زن گفت : « صدها ماشین از کنار من رد شدند، ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف

شماست. »

وقتـی جان لاستیـک را عـوض کـرد. در صنـدوق عقب را بست و آمـاده رفتن شد. 

آن گـاه زن پرسید: « من چقدر باید بپردازم؟ »

و او به زن چنیــن گفت: « شما هیچ بدهـی به مـن ندارید. روزی مـن هم در چنیـن 

شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد. 
.
.
.
.
.

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 4:58

صفحه بندی