در بعد از ظهـر یک روز سـرد زمستانی، وقتی « جان » از سـرکار بـر می گشت
سـر راه زن مسنــی را دیـد که ماشینش پنچــر شـده بـود و او ترسـان و لرزان توی
برف بـه انتـظار کمک ماشیـن های رهگذر ایستاده بود. آن زن بـرای جـان هـم دست
تکان داد تا شاید او برای کمک بایستد و جان هم ایستاد. از ماشینش پیاده شد و گفت:
« سلام خانوم، من اومدم که کمکتون بکنم. »
زن گفت : « صدها ماشین از کنار من رد شدند، ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف
شماست. »
وقتـی جان لاستیـک را عـوض کـرد. در صنـدوق عقب را بست و آمـاده رفتن شد.
آن گـاه زن پرسید: « من چقدر باید بپردازم؟ »
و او به زن چنیــن گفت: « شما هیچ بدهـی به مـن ندارید. روزی مـن هم در چنیـن
شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد.
.
.
.
.
.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: چهارشنبه
9 مرداد
1392 ساعت: 4:58