دو روز مانــده به پایان جهان، تازه فهمید که هیـــچ زندگی نکرده است
تقویمــش پر شده بود و تنها دو روز، تنهـــا دو روز خط نخورده باقی
مانــده بود. پریشان شد، آشفته و عصبانــــی نزد خدا رفت تا روزهای
بیشتــری از خدا بگیرد. داد زد و بــــد و بیراه گفت؛ خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جــار و جنجال راه انداخت؛ خـــدا سکوت کرد. آسمـــان و
زمیــن را به هم ریخت؛ خدا سکـــوت کرد. کفـر گفت و سجــاده دور
انــداخت؛ خدا سکوت کـــرد. دلش گرفت، گریست و بـــه سجده افتاد
خدا سکــوتش را شکست و گفت: « عزیــزم، اما یک روز هــم رفت
تمــام روز را به بد و بیــراه و جار و جنجال از دست دادی. تنـها یک
روز دیگــر باقی است، بیا و لااقــل این یـک روز را زندگـــی کن. »
لا بــه لای هق هقش گفت: « اما با یــک روز!... با یــک روز چــه
کار میتوان کرد؟»
.
.
.
.
.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: چهارشنبه
9 مرداد
1392 ساعت: 4:58