خرید بک لینک

درباره سایت

برای استفاده ازخدمات ودریافت اطلاعات عضویت خودرادربخش ثبت نام سایت وخبرنامه تکمیل کنید عضویت شما حمایت وپشتیبانی ازماست....

کاربران ب مدت نامعلوم کلیه خدمات و بخشهای تمام سایتها غیرفعال هستند مدیریت سایت ارتباط(پیامک)مدیریت(پشتیبانی)09370470071

امکانات وب

تÙx85اÙx85 ØxadÙx82Ùx88Ùx82 اÛx8cÙx86 Ùx88ب Ùx88 دÛx8cگر Ùx88ب Ùx87ا Ùx85تعÙx84Ùx82 ب صاØxadب اÙx85تÛx8cاز TAZETARINHA Ùx85Ûx8cباشد (Ùx85دÛx8cرÛx8cت) Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©:09361223235 ID:shawkizadh@YAHOO.COM
دو روز مانــده به پایان جهان، تازه فهمید که هیـــچ زندگی نکرده است

تقویمــش پر شده بود و تنها دو روز، تنهـــا دو روز خط نخورده باقی 

مانــده بود. پریشان شد، آشفته و عصبانــــی نزد خدا رفت تا روزهای 

بیشتــری از خدا بگیرد. داد زد و بــــد و بیراه گفت؛ خدا سکوت کرد.

جیغ زد و جــار و جنجال راه انداخت؛ خـــدا سکوت کرد. آسمـــان و 

زمیــن را به هم ریخت؛ خدا سکـــوت کرد. کفـر گفت و سجــاده دور

انــداخت؛ خدا سکوت کـــرد. دلش گرفت، گریست و بـــه سجده افتاد

خدا سکــوتش را شکست و گفت: « عزیــزم، اما یک روز هــم رفت

تمــام روز را به بد و بیــراه و جار و جنجال از دست دادی. تنـها یک

روز دیگــر باقی است، بیا و لااقــل این یـک روز را زندگـــی کن. »

لا بــه لای هق هقش گفت: « اما با یــک روز!... با یــک روز چــه

کار میتوان کرد؟»
.
.
.
.
.

برچسب: نویسنده: TAZETARINHA تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 4:58

صفحه بندی