پســر بچه ای بود کـه اخلاق خوبـی نـداشت و همـه ی اطـرافیــان از ایــن رفتــار
او خستـه شـده بودند روز پـدرش او را صـدا کرد و گفت پسـر دلـم مــی خواهــد
کـــــاری بــــــرای مــــــــن انجــــــــام بــدهـــــــــــی، پســـــر گفت باشـــــــــه.
پـــــدر او را بــه اطاقــی برد و جعبه میخــی بدستش داد و گفت پســـرم از تـــو
مــی خواهم که هــر بــار که عصبــی شــدی میخی برروی این دیــوار بکــوبـی
.
.
.
.
برچسب:
نویسنده: TAZETARINHA
تاريخ: چهارشنبه
9 مرداد
1392 ساعت: 4:58