باید به پوستم برسم - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
به پوستم میرسم. خیلی به پوستم میرسم. هر شب با صابون مخصوص صورتم را خوب می شورم. بعد با یک تونیک عالی پاک می کنم و کرم شب میزنم. کرم روز میزنم. ضد آفتاب میزنم. ضد چروک میزنم. روزی دوبار بخور بابونه میدهم. واقعاً توجه می کنم و وقت صرفش میکنم.و هر روز توی آینه می بینم که دارد تغییر میکند. هر کس هم میبی...
خوشبختی - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
با اندکی قناعت خوشبختم. قناعت می کنم به بهانههای ساده. سرم را می چرخانم به بالا. چشمانم تنگ می شود و یک لبخند درشت روی لبمنقش می بندد. فقط از دیدن آسمان که چقدر آبی و خنک است، همین. با همین خوشبخت بودماگر که سلانه سلانه توی جوب نمی افتادم.
بازار زندگی - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
سخت شده. همه چیز سخت شده. روز به روز زندگی ام را می خرم ساعت به ساعت. هشت ساعت از زندگی ام را می فروشم که هشت ساعت بعدش را بخرم که شاید بتوانم هشت ساعت مانده را بخوابم و خواب ببینم.
زندگی نامه 14 - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
از آسمان من پرنده ای عبور می کندفارغ از مگس ها و پشه هاهنوزاز آسمان من پرنده ای عبور می کندمن دل می دهم به لکه های سیاهآسمان من تیره می شود و تیره تر می شود باکی از سیاهی نیستیعنی هنوزاز آسمان من پرنده ای عبور می کند
<no title> - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
ماهی قرمز به کلاغ لب حوض گفت:- تو خدا را دیده ای؟- من هر روز او را از حوض تو می نوشم.
<no title> - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
- ای گیاه نازک!چگونه از دل سنگ روییدی؟- از دلش روییدم
یا ضامن آهو - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
نور صورتی صبحگاهی بر دشت آرام و خنک تابیده بود. دشت وسیع پر محصولی که خبر از حاصلخیزی و ثروت خاک و همچنین ثروت صاحب آن مزارع میداد. پیرمردی که در نام نیک، ثروت بی پایان و ایمان قوی شهرت داشت و البته شهرت در باب دیگری که از قلم افتاد. عذر میخواهم. شهرت جدید چنان جدید است و چنان عجیب که فراموش کردم سر...
خوش بمديد - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
welcome
داستان مرکز زمین - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.
داستان الاغ دم بریده - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خ...
داستان خویشاوند الاغ - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟
داستان گم شدن ملا - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟ ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟
داستان دوست ملا - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟ دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت. بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی ا...
داستان خانه ملا - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟! ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان ملا و گوسفند - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد. ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کر...
داستان نردبان فروشی ملا - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم! باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟ ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
داستان ملا در جنگ - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:21
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
آموزش تصویری پست گذاشتن در سایت رمان فا - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:19
آموزش تصویری پست گذاشتن در سایت رمان فابرای اعضای جدید
سری دانلود شماره دو - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:19
رمان بی وفابرای دانلود رمان اینجا کلیک کنید***********رمان گناهم عاشقی بودبرای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
سری دانلود شماره یک - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 4:19
سلامرمان خط هشتمبرای دانلود رمان اینجا کلیک کنید***********رمان خواب بازیبرای دانلود رمان اینجا کلیک کنیدنظر یادتون نره

برچسب‌های مرتبط

دوستان اگر از این سه عزیز اطلاع داریدومیشناسید بگوییدمهلت دریافت وتماس تایک هفته میباشد! ازتاریخ:15/7/92 تاتاریخ:22/7/92 | توجه بعدازارسال مشخصات ب آدرس ثبت شماره همراه خودراب آدرس دریافت کدبفرستیدتاکدشرکت درقرعه کشی رابصورت پیامک دریافت کنید | سپه: 2222/75 مسکن: 8728-68 ملی: 0205476640006 پارسیان: 81044449 بیاییدباکمک های کوچکمان زندگی رابه قلب کوچکشان هدیه کنیم | mobina93 قراره فعلا وقت ندارم البته وقت شدخاطرات جگرگوشم زنده یاد دخترگلم مبیناروبنویسم واگه خدادادمبیناجدیدموبنویسم.... | گلچین کاملی از اسمس خاطرات دانلود داستان سرگرمی عکس و... با سایت های tazetarinha tazetarinha2 tazetarinha3 .niloblog.com | 3alname ائمه و چهارده معصوم .niloblog.com وبلاگ زیربطورموقت فعال است 3exi اسلام و پزشکی .niloblog.com باماهمراه باشید... | توجه توجه به چند نویسنده ی آقا برای داستان نویسی نیازمند هستیم پذیرش ; 09370470071 | شماره های تماس مستقیم با مدیریت وبسایت تازه ترین ها 09350867273 09370470071 09395249005 09306377474 09196106949 | درخواست ثبت لینک shawkizadh@yahoo.com لینک های خدماتی سرگرمی تبلیغات در وبلاگهای بلاگفا میهن بلاگ بلاگ اسکی پذیرش میشود! | طبق توافق ماده 38 نیلوبلاگ ما باید دانلود را سریعا لغو کنیم بزودی این بخش حذف میشود مدیریت کاربران و دانلود