خدایا کمکم کن..
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
خدایا کمکم کن اول مشکلات همه حل بشه بعد مشکلات خودم بده به آرامشی که میخوام برسم انشااله.
گفتگویی با خدا
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، … همه و همه را می ...
گفتگو با خدا
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتxadوگو میxadکنم خدا پرسید: پس تو میxadخواهی با من گفتxadوگو کنی؟من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.پرسیدم: عجیبxadترین چیز بشر چیست؟خدا پاسخ داد: کودکیxadشان، اینکه آنxadها از کودکیxadشان خسته میxadشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دو...
گذشت خداوند از اشتباه های ما
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.چشم هایم ر...
من و خدا
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟گفتم : اگر وقت داشته باشید.خدا لبخند زدوقت من ابدی است.چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟خدا پاسخ داد …این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.عجله دارند که ز...
خلوت کردن با خدا
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم راکه پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارمآرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت : تو نه تنها در آن لحظات دلتنگیکه در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام...
توسل به امام زمان
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
((پروردگارا! همانا شیعیان ما از پرتو انوار و بازماندۀ طینت ما خلق شده اند و گناهانی انجام داده اند و امید و تکیه بر محبت و ولایت ما دارند، پس اگر گناه آنان بین تو و آنان است ( حق الله به رضایت ما از آنان است (حق الناس) آنان را از یکدیگر راضی کن و آنها را وارد بهشت کن و از آتش دوزخ دورشان فرما و آنان...
توقعات امام زمان از شیعیان…
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
پرهیز از افراط و تفریط:امام زمام (عج) در توقیعی می فرمایند:«تقوا پیشه کنید، تسلیم ما باشید و کار را به ما واگذارید که بر ماست شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوی ما بود … به سمت راست میل نکنید و به سوی چپ نیز منحرف نشوید.» توجه به آن حضرت همراه با محبتامام زمان (ع) در...
تو رو دوست دارم تا آخرین نفس..
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
باران را دوست دارم چون بوی تو رو دارد گل را دوست دارم چون لطافت تو رو دارد دریا را دوست دارم چون وسعت نگاه چشمان تو رو دارد ماه را دوست دارم چون زیبایی تو رو دارد خورشید را دوست دارم چون ذره ای از گرمای عشق تو رو دارد شب را دوست دارم چون لحظه یکی شدن دلهاست سکوت را دوست دارم چون در این لحظه ها فقط ب...
برای دوست داشتنت …
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
برای دوست داشتنتمحتاج دیدنت نیستم…اگر چه نگاهت آرامم می کندمحتاج سخن گفتن با تو نیستم…اگر چه صدایت دلم را می لرزاندمحتاج شانه به شانه ات بودن نیستم…اگر چه برای تکیه کردن ،شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!دوست دارم ،نگاهت کنم … صدایت را بشنوم…به تو تکیه کنمدوست دارم بدانی ،حتی اگر کنارم نباش...
دختر بچه
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید با...
فاصله زانو تا زمین .
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدندفاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با...
دلیل گریه زن
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كنيمادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمممادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميدبعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كندپدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنندپسر كوچك بزرگ ...
داستانی از پائولوکوئیلو
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت...
دروغ ریشه جامعه را خشک میکند
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه با...
لالائی عاشقانه !!!
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کر...
بز خری
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
ریشه یابی مثل های پارسیروزی روزگاری، ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد پیش از رفتن به بازار آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد . یکی از آدم های بد کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد...
عصبانیت
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:53
رسیدم خونه عصبانی بودم .عصبانیتی که به اون ربطی نداشت، اما دلم می خواست سر یکی خالی کنم. چه اشکالی داشت؟ اصلا خوب هم بود. بهرحال باید می فهمید من مردم و اون فقط یک زن تنها اونم با یک بچه …سرش که داد زدم ، اول تعجب کرده بود و توی صورتم دنبال این می گشت که شاید دارم شوخی می کنم . روزنامه رو که پرت کرد...
در سختی چه کسی زنده می ماند؟
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:52
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب ، يكبار غذا مى خورد، ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند، دستگير شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو ...
پای بزرگ، قلبی بزرگتر
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:52
هوا نابهنگام گرم بود . به همین خاطر توقف جلوی مغازه بستنی فروشی امری کاملا طبیعی به نظر می رسید. دختر کوچولویی که پولش را محکم در دست گرفته بود ،وارد بستنی فروشی شد .بستنی فروش قبل از آن که او کلمه ای بر زبان جاری نماید با اوقات تلخی به او گفت از مغازه خارج شده و تابلوی روی در را بخواند و تا وقتی کف...