اس ام اس جدید خیانت 92
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:57
سهمیه هوای من هم برای تو !!!برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت می شود عزیزم !!! www.asheqana.blogfa.com روزگاری بود برای سلام کردن به جنس مخالف صداها می لرزیدند!!!روزگاری شد برای گفتن دوستت دارم , قلب ها لرزیدند !!!و حالـــا . . . .روزگاری است که به راحتی حرف از سکس می زنند و فقط " تخت " ها می لرزند ...
اس ام اس جدید خیانت 92
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:57
حرف هایِ دلم را انبــار میکُنــم ..این روزها هر چه را انبــار کُنـی گِران میـشــَود ..!!! www.asheqana.blogfa.comبــــاخـــتــم تـــا دلـــــــخــــوشـــت کـــنـــم !!!بـــدان کـــه بـــرگ بـــــرنــــده ات ســـادگـــیـــم نــــــبـــود ! دلــــــــــــــــــــــــــــــم بــــــــــــــــــــود لعن...
پاسخ دکتر حسابی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک...
روشني، من، گل، آب
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
داستان کوتاه: هدیه فارغ التخصیلی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشهu200f های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن ر...
ای آیینه! من مال خدا هستم
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام "روکی"، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر...
حکایتی از حضرت علی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد، پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در ج...
داستان کوتاه: فراموش نکنیم از کجا آمدیم...
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و...
داستان کوتاه: صدف
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
اگر بخواهم غروب های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابانهای پر آمد و شد مسکو می ایستم و حس میکنم که بیماری عجیب و غریبی ، رفته رفته بر وجوم چیره میشود ــ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمیکشم اما زانوانم تا میشوند ، کلمات...
داستان کوتاه: گربه شیطون
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربهراحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.....
داستان کوتاه:دختر فداکار
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:55
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفتتنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بودظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشتآوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهو...
یورولدوم
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
یورولدوم ( خسته شدم)بو حیاتون یوقوشونا سختی های زندگی رادیرناخلارون لاکازونابا ناخن هایم کندمگچن یولار یوردو بنی سالهایی که گذراندم مرا خسته کرددونوبده هچ باخمادوم هچ باخمادومحتی پشت سرم برنگشتم نگاهشون کنمدوستالارومو سودیمی حیاتومدا ساتمادومدوستانم و کسی را که دوست داشتم در زندگی ام به هیچ چیز نفرو...
بفرما نماز
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
شعر قدیمی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
دخترا هیچ میدونستین که قدیما دخیا تو حموم این شعرو میخوندن که زودتر شوهر کنن!!! شوهر شوهره شوهر قند عسله شوهر در و گوهره شوهر يار و ياوره شوهر بالشت پره شوهر كي تاج سره؟ شوهر از گل بهتره شوهر الهي قربون شوهر همه چيام فداي شوهر حتما اینو حفظ کنیدو توو حموم با صدای بلند بخونیدو ایشالا که جواب میگیرید ...
چه کسی مراقب ماست؟
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
چه کسی مراقب ماستاین یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. و...
خود شناسی و خدا شناسی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
خود شناسی و خدا شناسی وقتی کودکی متولد می شود اگر او را در زندان کوچکی بزرگ کنیم ، دنیای او به همین زندان ختم می شود ، با در و دیوار آن انس می گیرد و تمام دنیای او همین حصار کوچک است و چه بسا که به این دنیای کوچک چنان عشق و علاقه ای پیدا می کند که دوست ندارد به بیرون حصار قدم بگذارد و حتی فکر رفتن آ...
بی ریا ترین عشق به همسر در برابر ببر وحشی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
بی ریا ترین عشق به همسر در برابر ببر وحشینهایت عشق !یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری د...
نگهبانی از نیمکت به فرمان رضا شاه پهلوی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
روزی محمد رضا پهلوی در محوطهی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان! من را افسرگارد این جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا ا...
بچه های شیطون
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه هاى کلاس عکس يادگارىبگيرد. معلم هم داشت همه بچه ها راتشويق مي کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال ها بعد وقتى همه تون بزرگ شديدبه اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.يکى از بچه ها از ته کلاس گفت: اين ...
ثروت واقعی
-
تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 16:54
زمانی کزروسبه کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه رابه سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی منچقدر بود ؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد وگفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و ط...