سهراب سپهری - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
از کتاب زندگی خواب هاخواب تلخمرغ مهتاب میخواند. ابری در اتاقم میگرید. گلهای چشم پشیمانی میشکفد.در تابوت پنجرهام پیکر مشرق میلود. مغرب جان میکند،میمیرد.گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم میروید کم کم بیدارم نپنداریدم در خوابسایه شاخهای بشکسته آهسته خوابم کرد.اکنون دارم می شنومآهنگ مرغ مهتاب و گلهای چش...
کت سحرآمیز /دنیو بوتزاتی - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
کت سحرآمیز  دنیو بوتزاتیترجمة پرویز شهدی1به  نقل از  مجله ی  الفبا ( ماهنامه ی داخلی حوزه ی هنری)اگر چه من از لباسهای خوش دوخت خوشم میآید، ولی به طور معمول به سر و وضع و به دوخت لباسهای اطرافیان، حتی اگر ظرافت و سلیقة خاصی هم در آنها به کار رفته باشد، توجه چندانی ندارم.با این همه، در یکی از مجالس پذ...
زبان/ فرید امینu200fالاسلامu200f - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
 فرید امینu200fالاسلامu200f    زبانu200f    از مجموعه «سهم من کو»      گردآورنده: صفدر تقىu200fزادهu200f     آق بىu200fجون، دیگه ذله شدم از این زبون، مگه آدم چهu200fقدر مىu200fتونه ازش دردسر بکشه؟ همون دفعه اول که از دست رییس دایرهu200fمون به مدیر کل شکایت کردیم و با بقیه قرار گذاشتیم لام تا کام لب ...
دکتر میمندی نژاد(نویسنده معاصر) - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
  آرزو...ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مایه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطیفتر از نسیم و شدیدتر از طوفان!آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای؟پروردگارا: در این جهان آرزو چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای .کاشانه محقری که در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد کلبه خونینی که جز تقدیر...
صبوری - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد من صبوری کردم و تاراج گر مغرور شد عمر من همراه با تکرار روز و شب گذشت شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد خویشتن را بشکنی ایثار اگر از حد گذشت پاکبازی هر چه کردم دشمنی منظور شد راه را از چاه در هر لحظه ایی باید شناخت یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد ای جوان کی گ...
ذهن دوم (احمد بیگدلی) - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
بیداران u200fu200fu200fاین عالم همه در خوابند؛ کما قال مولینا و مقتدانا: «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»«تنبیه النّائمین»گفت: «من خواب تو هستم، خواب دیشب و پریشبت. خواب شبی که از اتاق عمل اومدی بیرون».صداش مثل صدای باد بود؛ نرمای لطیفی که از پنجره توu200fu200fu200fu200fu200fu200fu200fu200f میu200fآم...
کرم خاکی وسط آسمان/فاطمه تنها - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
بیدار که میشود، سرش را بلند میکند و مرا میبیند که از سقف آویزان هستیم. صدای جرجر صندلی بلند میشود. میآید جلو و نگاه میکند به خونی که از دهانم بیرون ریخته و خشک شده. میترسد دستش را بیشتر به سرم نزدیک کند. محکم مشتی از پهلو به کشالة رانم میزند. من که تکان میخورم، رد میشود و میرود. نور قرمزی وارد اتاق ...
اتاق شماره 13 - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:55
نوشته ی پال واگنرمترجم: هادی محمدزادهآخرهای بعد از ظهر یک روز  جمعه بود ، و “ ُرزا “ که تازگی ها، با خانواده اش به “دیتون”  نقل مکان کرده بودند برای ثبت نام  وارد  دبیرستان جدیدش شد.   مدرسه بزرگ قدیمی ، خشک و بیروح به نظر می آمد . پیچکهای چسبان ، که بر لبه های بام رشد کرده بود بین پنجره ها و خشتهای...
داستان عاشقانه زیبا - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.زن جوان: یواشتر برو من می ترسممرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسممردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داریزن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونیمرد جوان: مرا محکم بگی...
داستانک حکیم و زن خانه - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار اف...
یک دلتنگی - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
تمام تنم دردمیکند.دستهایم بازوهایم...انگارازجنگی تن به تن بازگشته ام! جنگ من بامن...جنگ عقل و احساس...جنگ وجدان و دروغ...کاش یکی پیدا میشد وبه من میگفت چه خبرشده ومن در کدام ازلحظه ی زمان گیر افتاده ام.من..تنها..متوهم..خسته..نگران..عشق ...گناه...زندگی ..مرگ...نمیدانم چرا نمیتوانم حتی بنویسم نمیخواهم...
کــــــــــــــــــــــــاش - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
کاش میدانستی دردرون من چه میگذرد ...کاش خستگی ام را میفهمیدی...کاش.........
روزگار غریب - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
چه روز سختی بود وچه مهلکه ی رنج آوری..اشک..اشک ..اشک..وای که چقدر دل شکستن برایمان آسان است وما چقدر آسان تر نقش بازی میکنیم وتمام رنگهای زمین را به جان میخریم تا شاید بتوانیم بدترین نقش رابرای دیگران رقم بزنیم .کاش میدانستم چه کسی را میشودباور کرد. راستی دوست داشتن و بی کینه بودن چرا اینقدر سخت ونا...
تنها در برف - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:02
برف...برف....سرما...ومن وتنهایی سردخانه..ازپنجره بیرون رانگاه میکنم ...برف زیردرخشش نورچراغ برق چه درخشش عجیبی دارد.به گمانم صدای هیاهوی شادبچه هارامیشنوم..حتیهیاهوی بزرگترها......برف یک دست کف حیاط وسوسه ام میکند....انگار یاد خاطراتی افتاده اممن وخاطره؟ تلخ یاشیرینش را نمیدانم....اماهرچه بوده آنقدر...
برایت آرزو دارم ... - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
این شعر زیبا رو خانم پردیس برای بنده ارسال نمودند که با افتخار تو وبلاگ قرارش میدمایشون خودشون وبلاگ دارن و بنده لینکشون رو اینجا میزارم تا اگه دوست داشتین بقیه مطالب زیباشون رو هم بخونین.دوستانی که مطلب برام میفرستن و از خودشون وبلاگ دارن حتما لینک وبلاگشون را بنویسن تا در مطلب ارسالی قرار بدم، شای...
فرشته ای که مادرش را از مرگ نجات داد - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت: در را شکستی بیا تو!درباز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتردوید:اقای دکتر!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد. ادامه داد "التماس میکنمبا من بیایید! مادرم خیلی مریض است .دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاری. من برای ویزیت به خانه ی کسی نم...
فکر زمان پیری خودتو کردی - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش ...
دفتر مشق کهنه - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن...
معجزه - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولى هم براى مداواى آن ندارند.پدر به تازگى کارش را از دست داده بود و نمى توانست هزینه جراحى پر خرج برادرش را بپردازد.سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه مى تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتى به اتاقش رفت و از ز...
وعده - تاریخ: 1392/5/20 ساعت: 17:01
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:....من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان...

برچسب‌های مرتبط

دوستان اگر از این سه عزیز اطلاع داریدومیشناسید بگوییدمهلت دریافت وتماس تایک هفته میباشد! ازتاریخ:15/7/92 تاتاریخ:22/7/92 | توجه بعدازارسال مشخصات ب آدرس ثبت شماره همراه خودراب آدرس دریافت کدبفرستیدتاکدشرکت درقرعه کشی رابصورت پیامک دریافت کنید | سپه: 2222/75 مسکن: 8728-68 ملی: 0205476640006 پارسیان: 81044449 بیاییدباکمک های کوچکمان زندگی رابه قلب کوچکشان هدیه کنیم | mobina93 قراره فعلا وقت ندارم البته وقت شدخاطرات جگرگوشم زنده یاد دخترگلم مبیناروبنویسم واگه خدادادمبیناجدیدموبنویسم.... | گلچین کاملی از اسمس خاطرات دانلود داستان سرگرمی عکس و... با سایت های tazetarinha tazetarinha2 tazetarinha3 .niloblog.com | 3alname ائمه و چهارده معصوم .niloblog.com وبلاگ زیربطورموقت فعال است 3exi اسلام و پزشکی .niloblog.com باماهمراه باشید... | توجه توجه به چند نویسنده ی آقا برای داستان نویسی نیازمند هستیم پذیرش ; 09370470071 | شماره های تماس مستقیم با مدیریت وبسایت تازه ترین ها 09350867273 09370470071 09395249005 09306377474 09196106949 | درخواست ثبت لینک shawkizadh@yahoo.com لینک های خدماتی سرگرمی تبلیغات در وبلاگهای بلاگفا میهن بلاگ بلاگ اسکی پذیرش میشود! | طبق توافق ماده 38 نیلوبلاگ ما باید دانلود را سریعا لغو کنیم بزودی این بخش حذف میشود مدیریت کاربران و دانلود